سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ترانه های دیگر

سلام

سلام به دوستان عزیزم

اینا شعرهای خودمه

دوست دارم نظرتون رو در موردشون بدونم

انتقادهاتون رو به طور خاص


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 95/3/15 ساعت 8:35 صبح توسط وجیهه نوربخش | نظر


این ماه مثل معجزه ست...

عجب روزهایی دارد این ماه، انگار کمی بالاتر از خودت، خودت را می بینی. عجیب است که یک برهه از زمان اینطوری ست، مثل معجزه ست. اتفاقی که سالها نیفتاده این موقع مثل یک شگفتی ناگهان سر می زند. چیزهایی درون تو، خود را به تو نشان می دهند و یک احساس خاصی، مثل حالت شرمندگی نرمی که پشت آن نوعی آرامش و اطمینان هست، در وجودت جریان می گیرد. انگار یک نیروی گرم و الهام بخش بغلت کرده ودر قلبت زمزمه می کند: آرام باش، بهرحال اینها خوب نیستند و درون تو بودند، وتو شبیه اینها نیستی و آن نیرو، توی تو، خود خودت را به تو نشان می دهد. 

عجب روزهایی دارد این ماه، که درست روز عیدفطر با آن همه شادی که به دلت هجوم می آورد باز دلت تنگ می شود. تنگ می شود برای آرامش غروب و صدای اذان و افطار. تنگ می شود برای آن آغوش و نیروی گرم وعجیب. این ماه، ماه عجیبی ست، اتفاقی در آن می افتد، مثل معجزه. اتفاقی که بنظر می رسد خاص این برهه از زمان است. 

ودرست آخرین غروبش، انگار پرنده ای از قلبت به بالا پرواز می کند ودلت تنگ می شود. انگار که روح تو به آسمان برود.

وعید که شد، انگار از سفری پرماجرا و بسیار شگفت برگشته باشی و هنوز حس آن با توست و خاطرات زیبایش با توست و جهان اطرافت با تو روشن می شود و شادی دنیا را فرا می گیرد.

وبا تمام آن زیبایی روز عید، با تمام شادی اش، باز دلت تنگ می شود.


+ نوشته شده در شنبه 99/3/3 ساعت 9:20 عصر توسط وجیهه نوربخش | نظر


وای چقد باحاله!

امسال مثل بچه ای که منتظر نوروز بوده حالا در فضای متفاوت و دوری از طبیعت دلم برای باغ و هوای تازه و حتی پیاده روی ساده تنگ شده. پیاده روی ای که تا چندماه پیش یادم رفته بود که چه لذتی می تواند داشته باشد. دلم آسمان آبی میخواهد وابرهای سفید و هوای سبزوصورتی بهاروکمی راه رفتن و کمی آزادی ازفضای دیوارها. همیشه دنبال چنین روزهایی بودم برای نشستن ونوشتن واحساس فضای خانه. الان به اون آرزو رسیدم و خوبی این روزها این است که حالا می دانی چه لذتی داشته این که بتوانی آزاد دست دخترت را بگیری و درخیابان حتی قدم بزنی. حتی اگر مجبور باشی کلی لباس گرم بپوشی. لذتی قدیمی وفراموش شده در عجله وهیاهوی شهر. دلم برای بهار تنگ شده. هوای پاک و بارانی... بوی خاک وصدای پرنده....

پانوشت:

داشتم فکرمی کردم این خودکار خیلی بد مینویسه و دلم یه خودکار خوب می خواد که ناگهان دخترم از خواب بیدارشد و بلافاصله خودکارم رو گرفت و گفت: مامانی اجازه هست یه کوچولو به این دست بزنم و قبل از شنیدن  هرپاسخی شروع کرد به فشردن دکمه خودکار فشاری. بعد هم گفت: وای چقدر باحاله!


+ نوشته شده در چهارشنبه 99/1/13 ساعت 8:0 عصر توسط وجیهه نوربخش | نظر


مثل روح زندگی

مثل رویش جوانه در کنار رود 

کودکم 

 ای به روی زندگی دوان دوان گشوده بال

ای دو چشم تو

چون دو چشمه زلال

آنچنان درخششی 

در نگاه تو رهاست

گویی از نگاه تو 

لحظه لحظه آفتاب می دمد

راستی چطور

بر زمین قدم نهاده ای

 هنوز

به ترنم سکوت 

به ترانه های خنده هات

آسمان جواب می دهد

چیست در تو آه

 مثل رقص شاخه هاست

مثل روح زندگی

در تمام ذره ها رهاست.....

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 98/3/13 ساعت 10:14 صبح توسط وجیهه نوربخش | نظر


دلم گرفته!

بچه که بودم دوست داشتم بنویسم حتی اگر چیزی می نوشتم که کسی نمی خواند. چیزهایی مثل یادداشت روزانه که روز تا شب آنقدر ساده ی خود را در آن شرح می دادم. بچه که بودم کمتر می ترسیدم از تجربه کردن. این زندگی با ما چه می کند. این وضع را دوست ندارم. به دنبال آزادی ورهایی ام. از مزخرفاتی که دور قلب آدم را می گیرد و جا برای نفس نگذاشته است. نه، نه اینکه بخواهم دوباره بچه باشم. کودکی هم ترسهای ساده وبیخود خودش را دارد. ترسهای کوچک وزیاد وبی ارزش، اما بزرگ برای یک کودک. نه، هیچ وقت نخواسته ام دوباره کودک شوم. اما عشق به زندگی کودکان را چرا، همیشه دوست دارم و می خواهم. آن جستجوگری و آن غرق زیبایی شدن. لذت یک کودک از برگ یک درخت، یک آلوچه، یا برف یا رنگ یا توپی که قل می خورد و می رفت، این لذت را چطور و کجا می توان یافت؟ بچه‌ها قلبی دارند که مثل ما گرفته نیست.


+ نوشته شده در دوشنبه 97/11/22 ساعت 3:52 عصر توسط وجیهه نوربخش | نظر


   1   2      >