سفارش تبلیغ
صبا

ترانه های دیگر

سلام

سلام به دوستان عزیزم

اینا شعرهای خودمه

دوست دارم نظرتون رو در موردشون بدونم

انتقادهاتون رو به طور خاص


+ نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 95/3/15 ساعت 8:35 صبح توسط وجیهه نوربخش | نظر


یک قطره عشق

بربام جهان عشق که بارید

یک قطره درون غزلم ریخت

رست از من و این جام تهی؛ دل

برشاخه محراب تو آویخت

 

من آه شدم در گذرخاک

دل رفت به افلاک

بین من ودل خاطره ای بود

زیبا وطربناک

 

آن خاک طربخیز شبی سرد

یک قطره غزل بر تنش افتاد

آدم شد وحوا شد ویوسف

پیراهن خود را به زمین داد

 

روزی خبری شاید از آنسو

با خود ببرد کبوتر عشق

آن لحظه رقصان غزل را.....


+ نوشته شده در شنبه 96/9/11 ساعت 10:15 صبح توسط وجیهه نوربخش | نظر


بال دانایی

خداوند هرلحظه را آفرید

گلی بر سرانگشت دانا نهاد

جهان راز بود و خدا علم را

پلی رو به پنهان و پیدا نهاد

 

جهان ذره بربال دانایی است

زمین نقطه بر فال دانایی است

شب آرزوها اگر دیگرست

شب صبح اقبال دانایی است

 

هلا مرد گردون و خورشید وماه

خم حول الحالها را بیار

شکسته ست پشت زمین بی شما

می مرد این سالها را بیار


+ نوشته شده در جمعه 95/3/14 ساعت 10:6 صبح توسط وجیهه نوربخش | نظر


ای خداوند ناخدای من....

باز یک لحظه بر زمین افتاد

بالهای بلند پروازم

من ولی آن عقاب بی باکم

تا تو را باز هم بیاغازم

ای تو آن لحظه های پیدایی

در دل واژه های شیدایی

این منم گرچه پای بر خاکم

عاقبت می رسم بر افلاکم

ای تمامم که بی تو هیچم من

هرچه در قعر خود بپیچم من

از خودم ذره ای نمی یابم

"من" که آن نقش "ذره" بر آبم

تا به امواج روشنت برسم

جلوه های هزار راز بساز

قله های پراز فراز بساز................................


+ نوشته شده در سه شنبه 93/2/2 ساعت 1:4 عصر توسط وجیهه نوربخش | نظر


حادثه ای از جنس ناگهان

یکی از روزهای زمستان بود، از آن روزهای سرد که در کوهستان عطر هوای سرد اما پاک در مشام می پیچد، تا آنجا که حتی سرما که همیشه در شهر پردود، ناخوشایند به نظر می رسد، در کوهها قابل تحمل و حتی دوست داشتنی ست. در راه بودم و شاید کمی هم بی دغدغه، دل به طبیعت سپرده بودم و چشمان را در گذر از کوهستان در آسمان رها کرده بودم. بی هیچ حادثه ای که عبور پرشتاب سواران را از کنار هم بر هم بزند... کسی چه می داند؟ شاید بی دغدغه بودن که انسان را به وادی عادت و تکرار می کشاند گناه است. مرا نیز چنین شده بود. اندیشه ام می رفت که به خواب رود که حادثه ای از جنس ناگهان دیوار دل و ذهنم را در هم شکست. از آن دسته حادثه ها، که زمین و زمان دست به دست هم باید بدهند تا تو درست در جای مناسب و در نقطه ای بسیار دقیق شاهد آن باشی.
دودها، زخمی ها، دردها و فریادهای ناشی از تصادف چیزهایی نیستند که مایل به شرح مفصل آنها باشم. اما همین بس که پنجره های گشوده را وصف کنم. شاید بپرسید که صحنه های فریاد و درد و زخمیانی که منتظرند کسی آنان را از لابه لای آهن پاره های اتوموبیل در حال انفجار بیرون بکشد چه ربطی به هرجریانی دارد که داستانم را با آن شروع کرده ام!!... حق دارید...حال من هم در آن لحظات این نبود، همانطور که می توان حدس زد دچار بهت و حیرت و شوک بودم....حیرتی که با فشار پنجره های بسته ذهنم را هل می داد. انگار آن درهای بسته و خاک خورده قدیمی به سوی دنیایی تازه می چرخید و حتی می شکست و فرومی ریخت و افکاری جدید شروع به نمایان شدن می کرد. افکاری که با تمام وجود به زندگی اشاره می کردند. تصور زندگی ای که در حال محو شدن بود مرا به یاد آورد که زندگی همان چیزی بود که چشمانم را باید به سوی خود می گشود. و این بود که دوباره و انگار تازه.... دانستم که زندگی ست آنچنان بر ما طلوع کرده و می درخشد.


+ نوشته شده در یکشنبه 93/1/31 ساعت 12:30 عصر توسط وجیهه نوربخش | نظر


   1   2      >