جمعه ها، عصر
می روم از لب دیوار خودم بالاتر
و به دنبال سایه بانی از نور.......
به تمامیت غمگین جهان می نگرم.....
به جهانی که پی گمشده ای ست
که نمی داند چیست
به جهانی که نمی داند تو
آفتاب همه شبها هستی
به جهانی که در آن
شعله سرخ حقیقت
زیر خاکستر نادانی انسان مثلا مسکوت است.....
و نمی داند ابر
از تراویدن خورشید درون دل خود مبهوت است
و نمی داند ابر
نسبتی دارد با سلسله ی نور
.......
دهم بهمن ماه 1390
+ نوشته شده در جمعه 11/1/91ساعت 6:56 عصر توسط وجیهه نوربخش
|
نظر
سخت می توان باور کرد.... زمین خشک و سرد زمستانی به نظر پایداراست، سکوتی که در یخهای زمستان چمباتمه می زند در حصار سنگینی است که شکست ن آن غیرممکن به نظر می رسد.... بادهای سرد چندین ماه است که با هوهوی رعب آور خویش ته مانده رمق زمین را در خود فرو برده اند و آخرین برگهای خشک را با قدرت در خاک مدفون کرده اند.
زندگی بار خود را جمع کرده و رفته ست. گویی مرگ قصد دارد چهره تمام نمای خودرا خودپرستانه بردیوار طبیعت بکوبد هیچ نشانه ای از پرندگان را به بازگشت امیدوار نمی سازد و هیچ آوایی باقی مانده شان را از کوچ باز نمی دارد. زمستان با هیاهویی ناشنیدنی خود را گسترده است.
درست در همین زمان.... هنگامی که زمستان ثبات خود را با تبختر به رخ جهان کشیده است و همچون شاهان خودرا شکست ناپذیر می پندارد..... ناگهان نسیمی وزیدن آغاز می کند..... واقعه ای در حال وقوع است. به عظمت یک رستاخیز....
یا محول الحول والاحوال.... جنبش جوانه ها در کجای دنیای تو از چشمان بی بصیرت ما پنهان شده بود که مرگ را ابدی می پنداشتیم و زندگی را نمی دانستیم که در سرانگشتان تو جاریست و با اشاره تو پندار ما برخاک می ریزد و جهان در چشم به هم زدنی چشم باز می کند پراز جوانه و نور و باران و طراوت و عشق....
آری این بهار است که تو در بطن زمستان و در برابر چشمان ناباور ما شکوفایش می کنی....
+ نوشته شده در پنج شنبه 25/12/90ساعت 11:9 صبح توسط وجیهه نوربخش
|
نظر
کودکان گلهای باغ زندگی اند. با چشمان کنجکاو و جستجوگر که دنیا را می توان در آن دید. روحی که همچون آفتاب زیباست، تابنده ست.
درخشش خیره کننده برق چشمان کودکی که با شوق به دنیای پیش رو می نگرد تا کنون دیده اید؟ همچون درخشش صبح بر سطح زلال آب خیره کننده ست و شکوهمند.
کودک من، ای که دوان دوان به سوی زندگی بال گشوده ای،
مرا بیاموز تا به روح شاداب و الهام بخش تو با چشمانی باز بنگرم و آن آیه های عظیم را که در نگاه تو می بینم در وجود خویش جستجو کنم.
آنگاه که بتوانم آن تلالو رحمت و عشق را، آن چشمان ستایشگروپرستنده را که در تو دیده ام و یافته ام،در اعماق روح خسته خود بیابم، من نیز چون تو جزئی از زیبائی لایتناهی خواهم شد.
و من..این موهبت عظیم را چگونه سپاس بگویم؟ هنگامی که خدا تو را در اوج زیبائی و طراوت ساخت، خواست که به شیوه ای متفاوت و خاص خود به بشر بگوید:
ای انسان
از کودک باطراوت و شادی که آفریدم الهام بگیر
و جهان را سرزمین دوستی بساز...
+ نوشته شده در سه شنبه 2/12/90ساعت 9:2 صبح توسط وجیهه نوربخش
|
نظر
بشر از دیرباز در آرزوی جهانی تازه است. گاه در آرزوی پرواز و شکستن محدودیتهای مکانی، به کنترل هوا و باد و طوفان دست می زند و گاه در سکوت و مراقبه بر فراز بلندترین حصارهای ماده، اوج می گیرد. شاید این یکی از وجوهی باشد که انسان را از سایر موجودات متمایز می سازد. میل به ساختن دنیایی دیگر، تخیل و تصور دنیای بهتر و تلاش برای خلق موجودیتی تازه.
در مقایسه با اولین انسانها، انسان کنونی کاملا متفاوت است. البته با خصایص و ویژگیهایی دیگرگون. اگر ویژگیهای اخلاقی انسان را ندیده بگیریم آنچه در رفتار مشاهده می کنیم با انسان اولیه اختلافی آشکار دارد. انسان توانسته است ظاهر جهان را به شکلی تغییر دهد که گویی این دنیای دیگری ست. دنیایی که در ظاهر نمی توان شباهتی بین آن و دنیای ابتدای زمین یافت.
عجب توانی! چه موجودی به جز انسان قادر به ایجاد چنین پیچیدگی عجیبی ست؟!
سالیان دراز می گذرد و بشر، موجودی که در آغاز، از وحشت جانوران درنده ی زمین، شبهای بسیار، بیدار به سر می برد، اکنون در اندیشه ی کهکشانهاست. کهکشانی در برون با سیارات و ستاره های عظیم و نورانی و کهکشان عظیم تردرون. دنیایی که دیده نمی شود اما اساس هرگونه تغییری ست. انگار که رشته های ناشناخته ای همه چیز را به همه چیز وصل کرده باشد.
گویی که تنفس یک گیاه در اینسوی زمین یا خنده و گریه ی کودکی در آفریقا با آمار تصادفات رانندگی در آنسوی جهان مرتبط باشد.
به نظر می رسد دنیای معنی یا دنیای درون، با پیوستگی عجیب و عمیقی که بادنیای بیرون دارد، رقم زننده ی سرنوشت انسانهاست.
ادامه دارد.....
+ نوشته شده در یکشنبه 23/11/90ساعت 8:28 صبح توسط وجیهه نوربخش
|
نظر
گویی در آنسوی بغض دیوار
از پیام آور صلح و رحمت
لحظه هایی ست به قدمت قرن
غرق در واژه های محبت
باز پیچیده موج صدایش
عطر دریا و خورشید دارد
مثل باران که بردل نشیند
مثل باران که بردل ببارد
حس زیباترین شکل بودن
مثل زیبایی بت شکستن
مثل احساس رفتن در آتش
به خدای دگر دل نبستن
هفت طوفان و هفت آسمان عشق
تادل چشمه ناگهانی
هفت دریا و خورشید تشنه
تا دل سازهای نهانی
آرزو می کنم بینوا دل
بال بگشایی و پرگشایی
تاکجا تا کجا می توانی
تا کجا وحشت و بی نوایی
یک خدا یک خدا باشد و تو
کعبه های دروغین نباشد
امپراطوری عشق باشد
این خداهای رنگین نباشد
آه ای دل دعا کن بیاید
آفتاب حقیقت محمد!
فروردین 88 - عربستان
و.نوربخش
+ نوشته شده در چهارشنبه 19/11/90ساعت 12:26 عصر توسط وجیهه نوربخش
|
نظر